![]() |
![]() |
|
|
سرود سبز علف ها نسیم سرد سحرگاه صفای صبح بهاران میان برگ درختان و خاک و نم نم باران و عطر پاک خاک و عطر خاک رها روی شاخه نمناک و قطره قطره باران بود که می شکفت گل صداقت صبح از میان نی زاران تمام باغ و فضا سبز دشت و دریا سبز در آن دقایق غربت میان بیم و امید حریر صبح مرا لحظه لحظه می پوشید در آن تجلی روح نگاه می کردم با آن گذشته درد آلود به آن گذشته خوش آغاز به آن گذشته بد فرجام به قلب سنگی آن مرمر بلند اندام زلال زمزمه از چشم لبم رویید صفای باطن من در میان زمزمه بود صدای بازش باران که نرم می بارید در طراوت هر قطره قطره باران در آن تلالو سبزینه در علفزاران فروغ طلعت صبح آن طلوع صادق را ستایشی کردم رها نسیم سبک سیر سبزه زاران بود زلال زمزمه ها بود سپیده بود و نرم باران بود سپیده بود و من و یاد با تو بودن ها سپیده چون تو گل تارک بهاران بود.
( حمید مصدق ) |
|
باز آرامش قبل از طوفان زندگی از نظر مرد کهنسال به شکلی دگر است سرد اما سوزان... باز تصویر جوانی در شب پیر و فرسوده کمی هم بی جان و نگاهی که به آینده نظر می کند و آینه سرد خزان و چه آرام مرا می پاید و صدایی که ز اعماق زمین می آید با خودم می گویم این چه آهنگ رسائیست که این گونه مرا می خواند و چه آرام به من می گوید مرگ در یک قدمیست، تا ابد راهی نیست و ابد یک ازل است که به آن یک لحظه پرواز و تولد گویند و صدای تپش قلب زمان... چه عجیبست چه بی پرده سخن می گوید من که امروز همین ساعت پیش از تولد گفتم باز با ترس به او می نگرم صبر کن ایست... به تندی به جلو می رود انگار که برگشتی نیست اندکی می گریم... چه زود باید رفت چرا نباید زیست! و باز می میرم و باز کوک نو پای مادری هستم که تازه روی دو زانوی عشق می شینم و بعد چند بهار... دوباره در پاییز همان جوانک پیرم که مات و غمگینم چه زود باید رفت چگونه می میرم؟؟؟!! |
|
حوصله ندارم... همین! |
امشب تمام شد همه آرزوهایم رویاهایم به خاک فرو ریخت و اما اشکهایم باز از برای جدایی جاری شد خدای من تا به کی باید چشمهای خیس آرزوهایم پاک و دلم خون باشد
|
چقدر این روزهام برام سخته تازه اولشه چطوری می تونم تحمل بیارم با این همه دلتنگی وای خدا به دادم برس دیگه چشمام هم نای اشک ریختن ندارن هر شب با این همه دلتنگی چیکاررررر کنم؟؟؟!!!! |
|
هه! واژه هایم هم مثل خودم دیگر به هیچ دردی نمیخورند!!! |
کفنم پاره پاره می شود و جسدم تکه تکه می پوسد از درونم زبانه می کشی و دل به حالت چه سخت می سوزد می شوی من، ولی نمی دانی من شدن ماجرای دلگیریست من اسیر مدام غم بودم تازگی ها نه مهربان! دیریست! |
|
آسمون بالای سرم تپیده زمین زیر پام باتلاقه دوستام همه مردن دستام بسته است پاهام دیگه راه نمیرن چشمام نمی بینن و گوشهام دیگه به کسی بدهکار نیستن حالا تو بگو من چطور می تونم شعر بگم وقتی فقط دو نفر دنبال واژه های من بودن... |
مرا فراموش کن اشکالی ندارد در عمق دالان های تکراری زمین همدیگر را می بینیم آنجا که جسم های خاکی آرام می گیرد ناگاه کرم خاکی کوچکی مرا می بوسد آخر اردک ها دوستش دارند و من هم که اردک دوستم مرا فراموش کن
|
آخه چجوری دلتون میاد به این راحتی آدم بیگناه رو بکشید؟؟؟؟؟ حرومزاده هااااااا از تو فکرش بیرون نمیرم هیچوقت.... ایشاالله خدا بدترین بلاها رو سرشون بیاره چوب خدا بی صداس! روحِِِِـــــش شـــــاد |
کاش براى رفتن راهى بود بدون بازگشت |
|
کسی نیست به حرفام گوش بده؟؟؟ به درک ............. وقتی که آدم احتیاج داره با یکی حرف بزنه همه غیبشون میزنه ولی وقتی باهاشون هیچ کاری نداری همیشه جلو چشماتن. جالبه نه؟؟؟؟ نه مسخرست هر شب دلم میگیره از خودم از این اتاق که دیگه حالم ازش بهم میخوره از این زندگی که بوی مرده شور خونه میده ,هیچ انگیز ه ای ندارم هر روز و هر شبش تکراری شده حتما تویی که داری میخونی میخوای نصیحتم کنی نه؟ یا میخوای بگی این کار کنم اون کار نکنم... حالم از همه اینا بهم میخوره هر کی با من همدرده میتونه نوشته هامو بخونه نه یه آدمی که خیلی مشنگه! فعلا چیزی ندارم بگم یعنی دارم ولی میزارم واسه بعد چون دارم میرم بکپم.............. |
تو از آسمان نگاه من مرا که در پشت پنجره ی زندگی چشم به تو دوخته ام می نگری و با هر لکه ای... که باران سیاه بر پنجره امیدم می نشاند از نگاهت محو می شوم و برای تو جز خاطره ای در مه از من با نگاه من برای تو نمی ماند |
|
چقدر خسته ام مثل اینکه سالها رنگ آرامش را ندیده ام هر چند که آرامش را تنها به اسم می شناسم و هرگز ذره ای لمسش نکردم، به من می گویند تو آرامی، صبوری، اما افسوس که من معنای آنها را هم نمی دانم چه بیهوده می پندارند که من گفته هایشان را باور می کنم و سکوتم را نشان رضایت من می خوانند. تمام عمر تلاش می کردم گوشه های جدا شده و تکه تکه شده ی جورچین تنهاییم را در کنار هم قرار دهم تا زندگی ام تنها ته رنگی از بودن به خود بگیرد ولی افسوس همیشه تکه ای را کم میاوردم هر وقت هم که پیدایش می کردم، قبل از اینکه جور چین تنهاییم را از لای خروارها خاطرات مرده و گندیده پیدا کنم، و این تکرار شد و تکرار شد و تکرار شد... اکنون من مانده ام با این معمای حل نشده، تکه ی گم شده ام را پیدا نمی کنم. نمی دانم، شاید این تکه ی گم شده همان آرامشی باشد که هرگز احساسش نکردم. اگر درست فکر کرده باشم، هرگز نمی توانم آن را کامل کنم هر چند که از چنگال سرنوشت و از تقدیری که بی اختیار و میل آدمی رقم خورده، نمی شود گریخت، اما من...! تصمیم خودم را گرفتم، می گریزم... |
میروم اما زودتر شیشه دارو را تا آخر سر می کشم می شمارم ده، بیست، سی، چهل، پنچاه قرص یک لیوان آب اکنون ساعت سه نصف شب است نیمروزی وقت دارم وقتی مادرم برای بیداریم می آید زهر در جانم تاثیر کرده این بار دیگر نجاتی نیست وای چه تلخ است اما شیرینی آغوش مرگ همراهش چشمانم خسته است آرام، آرام مرگ در جانم ریشه می دهد و مرا از این دیار به عالمی می برد که کسی با من کاری نداشته باشد خدانگهدار زندگی.. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفتنی ها کم نیست، من و تو از آغاز تا امروز همین بودیم. بی سبب از اول اینچنین از بودن سخن راندیم. ما هنوز هم به هر آنچه می بینیم و می شنویم بی تفاوت هستیم. همه می دانیم که در این دنیای بسته همه چیز برخواسته از تکرار است. تکراری بدون لحظه ی ایجاد و بدون دلیلی برای بقا،. تکراری که هواره جریان دارد . چگونه می شود لحظه ای را دید که برخواسته از تکرار نباشد. ما همواره با دیدگانی پر از تردید به همه چیز می نگریم. هیچ کس نمی داند که در مغز تاریک زمان چه اندیشه ایست.
گرچه هیچ در گشوده ای رو به رویمان نیست اما همه ی درهای بسته محدود به ما هستند. پس تا هستیم باید باشیم. و هیچ وقت هیچ چیز را به هیچ نسپاریم. |
|
RSS
|