![]() |
![]() |
|
کجائی؟ چرا نمی بینمت؟ شاید چشم هایم دیگر سویشان از دست داده اند... از بس انتظارت را کشیدم و اشک ریختم چشمانم آخر لیاقت دیدنت را نداشت... |
از دنیا و خدا و زندگی که خسته می شوم خودم را در قاب چوبی گوشه اتاق حبس می کنم همین و بی خیال همه تو و... |
|
رنجی بزرگ روح مرا سرد می کند شعر غریب مرا زرد می کند از عمق گرمی اشکی که می رود آغوش آشنای تو را سر می کند بر شانه ی مهر رنگ پاییز گرفت برگ از قلم درخت افتاد و شکست حالا همه چیز رنگ باران دارد آرامش فصل روی دیوار نشست با من نگو از فصل های خوب و شادی چون سرنوشتم خوی پاییزی گرفته آن روزها را دیگران بر باد دادند قلبم برای باد جالیزی گرفته لبریز داستان زمستان من شدی خاموش و کهنه تر از آسمان پیر زرد و کبود و پر از خاطره است پاییزم قدری بخند از ته دل بر من و این تقدیر... |
|
یه عروسکه خیلی ساده و معمولی اینطرفه!
از اون عروسکا که هیچ کاری نمیکنن٬حتی چشماشونم بازو بسته نمیشه! ساده اس اما قشنگه.... تو دیوونه ی همین سادگیش شدی! یه سادگیه خاص٬از اون سادگیا که احساس میکنی یه چیز بزرگ پشتشه اونطرف یه عروسک از اون جدیداس! راه میره٬حرف میزنه٬اهنگ میزنه٬می رقصه! از اون عروسکا که هر بچه ای ببینه خوشش میاد. شاید یه ایرادای خیلی جزئی داشته باشه اما رو هم رفته قشنگه٬ حسنهاش خیلی بیشتر از عیبهاشه. اینم دوست داری اما فقط دوست داری! خوبه اما فقط خوبه! مثل خیلی عروسکا که خوبن! با همه ی حسنهاش بازم شیفته اش نیستی! حالا تو این وسطی! اینطرف این عروسک جدیدس٬اونطرف عروسک سادهه اگه عروسک جدیده رو بخوای با هزارتا ناز و نوازش بهت میدن(اما نمیدونی میتونی از عروسک سادهه دل بکنی یا نه؟!) اما اگه عروسک سادهه رو بخوای مطمئن نیستی بهت بدن مطمئن نیستی بتونی بدستش بیاری! ممکنه قید اون عروسک جدیدرو بزنی اما اینم بدست نیاری!(اما بدجوری شیفته اش شدی) حالا تو باید تصمیم بگیری.... یا همون عروسک جدیدرو بگیری و تازه کلی هم قربون صدقه ات برن یا اون و فراموش کنی و فقط چشمت به اون عروسک سادهه باشه و سعی کنی و دعا که شابد بهت بدن! تو چیکار میکنی؟؟ |
|
تو نقاش حادثه های مبهمی نقاش صداهای گنگ در ازدحام مردمی که رنگ می پاشند به گنجشک های منجمد تو نقاش بی خانه های بی پنجره ای آسمان های بی باران و دلم را معلق می کشی به رنگ سیاه کنار چهره ای که از گفتگو پر است زبانم را سرخ می کشی اما سرم را سبز کنار هر تند باد... |
هیچ چیز بی اِشکال نیست هیچ چیز بی اَشکال نیست حتی جهانی که تو آفریده ای!... پای دریاهای کشیده بر بوم نقاشی ات بگذار بادبادکهای تو را هوا کنم آسمان پرنده ی تو و تیرکمان تو باشم رها تا گستره ی چشمان شاعرانه ات!... بی غرور... نشسته ای و غروب را قرمز می زنی می زنی رنگ رنگ سبز بزن بر تن برهنه ی من بگذار تک درخت تو باشم. هیچ چیز بی اِشکال نیست هیچ چیز بی اَشکال نیست حتی جهانی که من آفریده ام. پای مردابهای کشیده بر بوم نقاشی ام میان پرندگان و نیلوفرها میرقصی با پیرهن صورتی که رنگ زده ام رنگ عزیز... پاک ترین آواز جهان را چه رنگ میزنی؟ که من حنجره ات را با دریاها پیوند صدایت را با حنجره ام پیوند تازه ترین شعرم را بزن رنگ آبی... بنفش... سرخ کمرنگ. بی انتها!.. هیچ کم و کاستی ندارد حالا جهانی که تو آفریده ای جهانی که من آفریده ام!... |
هیچ می دانی اینروزها چه می كنم اینروزها دردها را نخ می كنم و با زغال روی قلبم یك قلب می كشم و به حرمت تمام یكشنبه ها و آسمان همان یك شنبه ها كه مثل دل من بارانیست و صدایی كه پشت سیمها ی رابطه با درد می شكند و من هی پاییزی تر می شوم و توی خیابانهای بی ته پاییز هی راه می روم و به بیرا ههای زندگیم فكر می كنم و با خود باران گریه هایم را مرور می كنم در تمام یادها من دختری هستم با موهایی مشکی كه بلد بود از ته دل بخندد و دیگر فرق ندارد كه صبحی نو شروع شود من همان نیلوفر دیروزم حتی اگر شب آهسته برود باز دیروز در فردای من جاریست دیگر خیلی وقت است كه تو را ندیده ام از پشت سیمها زار زار نبودنت را دوره می كنم و قلبم گر می گیرد مثل اینكه یك گلوله ذغال رویش گذاشته باشی دارم صورتت را بی هیج فرقی با آن شبها از چشمی كوچك دوربین نگاه می كنم و چشمهایت را هی دوره می كنم هیچ می دانستی اینجا به اندازه تمام دردهایی كه كشیده ایم و به اندازه و قواره تو كه روی نقشه گم شده ای دلیل كافی دارم كه پا به پای باران راه بروم بلرزم و های های گریه كنم باورت شود قصه ما كلاغش مرده بود... |
|
خوابم در چشم های تو بیدارم نمیکنی می دانی که احساس من برای قدم زدن از خانه ات بیرون نمی رود می دانی که می دانم دلبستن به ویترین های بزک شده بیهوده است گنگ ایستاده ای درپشت مرزهایت گم شدنم را نظاره می کنی با تشویش راه می روم... تو می رنجی حرف می زنم... تو می ترسی هراس داری کسی همراهیم کند بپذیرد... بودن مرا تو مرا نیازمند تغییر می دانی من تو را نیازمند تغییر می دانم پس این همه روز... این همه ماه... ما اینجا کنار هم....؟ بر روی لبهای پر عطش و اندامهای عریانی اینجا بدون عشق... اینجا چه می کنیم!!؟ |
|
سرود سبز علف ها نسیم سرد سحرگاه صفای صبح بهاران میان برگ درختان و خاک و نم نم باران و عطر پاک خاک و عطر خاک رها روی شاخه نمناک و قطره قطره باران بود که می شکفت گل صداقت صبح از میان نی زاران تمام باغ و فضا سبز دشت و دریا سبز در آن دقایق غربت میان بیم و امید حریر صبح مرا لحظه لحظه می پوشید در آن تجلی روح نگاه می کردم با آن گذشته درد آلود به آن گذشته خوش آغاز به آن گذشته بد فرجام به قلب سنگی آن مرمر بلند اندام زلال زمزمه از چشم لبم رویید صفای باطن من در میان زمزمه بود صدای بازش باران که نرم می بارید در طراوت هر قطره قطره باران در آن تلالو سبزینه در علفزاران فروغ طلعت صبح آن طلوع صادق را ستایشی کردم رها نسیم سبک سیر سبزه زاران بود زلال زمزمه ها بود سپیده بود و نرم باران بود سپیده بود و من و یاد با تو بودن ها سپیده چون تو گل تارک بهاران بود.
( حمید مصدق ) |
|
باز آرامش قبل از طوفان زندگی از نظر مرد کهنسال به شکلی دگر است سرد اما سوزان... باز تصویر جوانی در شب پیر و فرسوده کمی هم بی جان و نگاهی که به آینده نظر می کند و آینه سرد خزان و چه آرام مرا می پاید و صدایی که ز اعماق زمین می آید با خودم می گویم این چه آهنگ رسائیست که این گونه مرا می خواند و چه آرام به من می گوید مرگ در یک قدمیست، تا ابد راهی نیست و ابد یک ازل است که به آن یک لحظه پرواز و تولد گویند و صدای تپش قلب زمان... چه عجیبست چه بی پرده سخن می گوید من که امروز همین ساعت پیش از تولد گفتم باز با ترس به او می نگرم صبر کن ایست... به تندی به جلو می رود انگار که برگشتی نیست اندکی می گریم... چه زود باید رفت چرا نباید زیست! و باز می میرم و باز کوک نو پای مادری هستم که تازه روی دو زانوی عشق می شینم و بعد چند بهار... دوباره در پاییز همان جوانک پیرم که مات و غمگینم چه زود باید رفت چگونه می میرم؟؟؟!! |
|
حوصله ندارم... همین! |
امشب تمام شد همه آرزوهایم رویاهایم به خاک فرو ریخت و اما اشکهایم باز از برای جدایی جاری شد خدای من تا به کی باید چشمهای خیس آرزوهایم پاک و دلم خون باشد
|
چقدر این روزهام برام سخته تازه اولشه چطوری می تونم تحمل بیارم با این همه دلتنگی وای خدا به دادم برس دیگه چشمام هم نای اشک ریختن ندارن هر شب با این همه دلتنگی چیکاررررر کنم؟؟؟!!!! |
|
هه! واژه هایم هم مثل خودم دیگر به هیچ دردی نمیخورند!!! |
|
کفنم پاره پاره می شود و جسدم تکه تکه می پوسد از درونم زبانه می کشی و دل به حالت چه سخت می سوزد می شوی من، ولی نمی دانی من شدن ماجرای دلگیریست من اسیر مدام غم بودم تازگی ها نه مهربان! دیریست! |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفتنی ها کم نیست، من و تو از آغاز تا امروز همین بودیم. بی سبب از اول اینچنین از بودن سخن راندیم. ما هنوز هم به هر آنچه می بینیم و می شنویم بی تفاوت هستیم. همه می دانیم که در این دنیای بسته همه چیز برخواسته از تکرار است. تکراری بدون لحظه ی ایجاد و بدون دلیلی برای بقا،. تکراری که هواره جریان دارد . چگونه می شود لحظه ای را دید که برخواسته از تکرار نباشد. ما همواره با دیدگانی پر از تردید به همه چیز می نگریم. هیچ کس نمی داند که در مغز تاریک زمان چه اندیشه ایست.
گرچه هیچ در گشوده ای رو به رویمان نیست اما همه ی درهای بسته محدود به ما هستند. پس تا هستیم باید باشیم. و هیچ وقت هیچ چیز را به هیچ نسپاریم. |
|
RSS
|